Saturday, April 19, 2008

هر روز به خودم یاد آوری می کنم که چی شد به ایران تبعید شدم


اسهال ِ پست گذاشتن گرفتم

خدا بزرگه...

اولین کاری که پس از جمع کردن اتافم می کنم اینه که تو دفتر خاطراتم اتفاقات مهم رو بنویسم و بعد غزل عیدم رو کامل می کنم!
...از اول اسفند منتظرم ببینم کی جمع میشه

جوانی بگذرد، تو قدرش ندانی

پنج شنبه :
امروز سه جلسه ی پیاپی شد که کلاس فرانسه نرفتم.
صبح اومدم با "گرین دِی" بپرم بالا و پایین
دیدم نه!
امروز از اون روزهاست،
روز ِ نهانخانه ی دل ِ بیژن بیژنی و دلشدگان ِ شجریانه!

احساس شدید ِ بی هنری ِ من

ماهی قرمز و سیاه ِ عیدم هر روز سیاهیش کمتر میشه
منم هر روز قرمزیم کمتر میشه

I want my money back!

آب جو ِ بدون الکل دیگه چه کوفتیه!!!!!!!

An opportunity comes once in a life time

زیر دوش دهنم رو اندازه ی سر دوش باز کرده بودم

ببینم چقدر می تونم آب ببلعم

سرم گیج رفت

با کله رفتم تو توالت فرنگی

چقدر آب توش یخ بود

بیخود نیست سگ ها اینقدر دوست دارند ازش آب بخورند

کاش من هم یه هورتی میکشیدم...

ممکنه دیگه موقعیتش پیش نیاد

If u think I'de leave here 4 Blogfa or Persianblog...u're damn Wrong!

Blogspot didn't open during the weekend so I couldn't update!
...I felt so "unexpressed" !

Tuesday, April 15, 2008

امروز، روز مهمی بود

چقدر اتفاق افتاد امروز
چفدر من دوست دارم اینجا بنویسم
چقدر من حوصله اش را ندارم

من به صورتی مداوم از زندگی کردن احساس حمافت میکنم

Monday, April 14, 2008

بازنگری پرونده ی ملی شدن نفت در ایران

گودرز افتخار جهرمی
محمد ترکمان
محمد علی موحد
فرشاد مومنی
عبدالرضا هوشنگ مهدوی
هادی وحید
{+ کاشانی}

امروز تو جلسه اش شرکت کردم
توجیهات اقدام به ملی کردن نفت ، چالش ها و پیامدهای آن
--->عیدی سال 87 من یود

Sunday, April 13, 2008

...حالا دارم توضیح میدم که شازده کجاست...

ساعت 6:20 خارج
ساعت 20 وارد
سر درد شدید
...یه راننده ی تاکسی که هیچ جا رو تو تهران نمیشناسه
خونه
من و یه لیتر Orange Nectar
انقدر که حالت تهوع و دل درد هم به سردردم افزوده شد
...دلم دریا میخواد...


Thursday, April 10, 2008

Hitler

OK! Let's see if I can go around!

We'll be going to Golabdarre tomorrow morning!
And I have so much to do...
I have to give my papers with the proper translation to my friend on Saturday morning!
I have 4 more pages to go and I still haven't even worked on the footnotes!
I haven't cleaned my room yet!
There are many clothes that should be hand washed!
I have to rewrite some of the notes that I took in class in the past week!
I have to go to my tailor!
...And I wanted to write a Ghazal too...
I've chatted away the whole noon and right now I'm still chatting!


...Sometimes I wander if I would ever get there!

...ANYTHING but ordinary PLZ!



Age kasiro ta hala nemishnakhti
ke 4shanbe sobh kolli rah bere ta uni
yek kelase oumoumi dashte bashe
sherkat nakone o bargarde khoune

hala mishnasi

Wednesday, April 09, 2008

tomorrow can always be a better day!

بارون! گرد غم رو از شیشه ی دلم پاک کن

Sof!a's in a fight with Pinky

get out of my head
get off my bed
yea
that's what i said!

...freaking myself out

شده ساعت 6:20 صبح ساعتت رو ببندی
ساعت 6:11 عصر باز کنی
و انقدر محکم بسته باشی که جای سگک کوچولوش خون اومده باشه