Saturday, September 20, 2008

از کتاب مفاخر ایران، فخر رازی

درست مثل کودکی که یک صبح زمستانی به پشت بام آمده باشد تا برف بازی کند و ناگهان ببیند تمام برف ها را شبانه رفته اند؛ درست مثل محکوم دم مرگی که بخواهد برای آخرین بار، برخاستن آفناب را ببیند، اما تا ظهر خواب مانده باشد و شبانه به قتلگاه برده باشندش؛ درست مثل تمام مسافرهای جا مانده، دیر رسیده ام، قرن ها دیر زاده شده ام. هنگامی به دنیا رسیدم که چیزی برای من باقی نمانده بود: فلسفه را فارابی و ابن سینا به پایان برده بودند، اشعری و غزالی همه ی گفتنی ها را گفته بودند، و شافعی و ابو حنیفه حکم همه چیز را صادر کرده بودند و برای من چیزی جز تکرار بی وقفه ی گفتار خویش نگذاشته بودند. من پیر شده ام، از بسیاری از آن ها بیشتر عمر کرده ام و دیر یا زود خواهم مرد، بی آنکه ریگی از نزد خود بر شنزار دانش پیشینیان انداخته باشم. کاش فرنی زودتر به دنیا آمده بودم!


- مجد الدین جیلی(قرن 6)
به قلم جناب آقای آرش ابوترابی

2 comments:

oveis said...

آرش ابوترابي برگشته؟ الان ايرانه؟

SOF!A said...

no!
How do u know him? :)